دختر بدنش از سفیدی چون سیماب میدرخشید
و گیسوان سیاهش
میان دستهای باد تقلا میکرد
چشمانش همچون دو کاسه عسل
اما به تلخی شوکران
به امتداد جاده زل بود
قلبش مثل بچه خرگوشی در قاب سینه جست وخیز میکرد
و لبهای سرخش
باز شدن گره بغض را آبستن بود
....چقدر تنها بود...
اما بالاخره او آمد....................................
اویی که در انار سینه های دختر در جستجوی ردی از کودکی هایش بود !
دختر که چشمانش حال رودی از عسل بود(همانی که خداوند در بهشت وعده اش داده)
آرام نجوا کرد:چه دیر آمدی مرد!
و حال.............................................
بدن سفیدش
گیسوان سیاهش
قلب کوچکش
لبهای سرخش
همه در حصار عشقی زندانی اند که .........................
واو...................................
در انار سینه های دختر در جستجوی ردی از کودکیهایش!!!!!!!!!!!همین!!!!!!!!!!!!!!