تبليغاتX
بانوی اردیبهشت

بانوی اردیبهشت


همچون دخترکی میمانم که عروسک محبوبش را تنگ در آغوش گرفته باشد.

درباره وبلاگ


سلام سلام سلام
من اومدم تا یه گوشه از این دنیا یه ردی از خودم جا بگذارم!
دختری از میون ابرها که اشتباهی میون شما زمینی ها بر خورده (یعنی اشتباهی)
23 ساله که زیر این گنبد کبود زندگی میکنم و اهل تهرانم(روزگارم بد نیست)
گاهگاهی دلتنگیامو روی کاغذ میتکونم اسمشو میذارم شعر.
به سراغ من اگر میایید(نرم و آهسته هم نیومدید عیبی نداره,فقط بیاین!!!)













امكانات جانبي


یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386

 

دختر بدنش از سفیدی چون سیماب میدرخشید

و گیسوان سیاهش

میان دستهای باد تقلا میکرد

چشمانش همچون دو کاسه عسل

اما به تلخی شوکران

به امتداد جاده زل بود

قلبش مثل بچه خرگوشی در قاب سینه جست وخیز میکرد

و لبهای سرخش

باز شدن گره بغض را آبستن بود

....چقدر تنها بود...

 اما بالاخره او آمد....................................

اویی که در انار سینه های دختر در جستجوی ردی از کودکی هایش بود !

دختر که چشمانش حال رودی از عسل بود(همانی که خداوند در بهشت وعده اش داده)

آرام نجوا کرد:چه دیر آمدی مرد!

و حال.............................................

بدن سفیدش

گیسوان سیاهش

قلب کوچکش

لبهای سرخش

همه در حصار عشقی زندانی  اند که .........................

واو...................................

  در انار سینه های دختر در جستجوی ردی از کودکیهایش!!!!!!!!!!!همین!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

     

یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386