تبليغاتX
بانوی اردیبهشت

بانوی اردیبهشت


همچون دخترکی میمانم که عروسک محبوبش را تنگ در آغوش گرفته باشد.

درباره وبلاگ


سلام سلام سلام
من اومدم تا یه گوشه از این دنیا یه ردی از خودم جا بگذارم!
دختری از میون ابرها که اشتباهی میون شما زمینی ها بر خورده (یعنی اشتباهی)
23 ساله که زیر این گنبد کبود زندگی میکنم و اهل تهرانم(روزگارم بد نیست)
گاهگاهی دلتنگیامو روی کاغذ میتکونم اسمشو میذارم شعر.
به سراغ من اگر میایید(نرم و آهسته هم نیومدید عیبی نداره,فقط بیاین!!!)













امكانات جانبي


      

  میخواستم برایت غزل بگویم

  اما 

  قافیه ها قهر کرده اند با من

  شعرم سپید شد       

  سپید            سپید              سپید................

یکشنبه چهاردهم مرداد 1386

شنبه سیزدهم مرداد 1386

اومدم حرف بزنم

میدونم طبق معمول از زیاده  گوییم خسته میشی اما ...............

آره میدونم میخوای بگی من همیشه زیاد حرف میزنم و حرف زیادی میزنم اما..................

به خدا حرفام تو دلم مونده ........................

اون روز که داشتم از شبدر کوچولویی که باهاش دوست شدم میگفتم بهم خندیدی .بازم بخند چه عیبی داره؟!

همون جور که به شعرام میخندی !!!   به کودکانه هام !!!

من خیلی بدم آخه میدونی دیروز که داشتم بدو بدو میرفتم سر کار ندیدم یه گربه کوچولو پشت دیوار خوابیده و بیدارش کردم...................

 

بازم میتونی بخندی .آره بخند و بهم بگو دیوونه !!!چه عیبی داره؟!

بخند  ....بیشتر و بیشتر و  باز هم بیشتر !!!

چهارشنبه دهم مرداد 1386