آمدم با دنیای کودکی هایم
با کوله ای پر از کتاب و قلم
و یک بسته مداد رنگی
و دستانی کوچک و انگشتانی جوهری.
آمدم با هزار آرزوی کوچک و بزرگ که همه اش مال خودم نبود.
من خورجینی از آرزوها بودم
آرزوهای مادر
آرزوهای پدر
وحتی آرزوهای تو.
با دستان مهربانت دفترهای سپیدم را خطخطی میکردی
و من
میان هر خط با شتاب نوجوانی را میگذراندم
و حالا آرزویی از آرزوهای بر آورده شده مادرم.
چشمانم را میبندم و در قاب خیال به عکست خیره میشوم
با همان شیطنت کودکانه ام
با مداد سیاه برایت سبیل میکشم
وقاه قاه میخندم.
اما تو نمیخندی.
مداد قرمز را بر میدارم و برایت لبخند میکشم
حالا تو هم میخندی
ها ها ها مثل همیشه.
چشمانم را باز میکنم و
مثل بچگی ها دلم میخواهد نقاشی ام را نشانت بدهم
نگاه کن
این تویی.
هیچ نمی گویی.
انگشتانم را نگاه میکنم.....هنوز هم جوهریست!!!
