تبليغاتX
بانوی اردیبهشت

بانوی اردیبهشت


همچون دخترکی میمانم که عروسک محبوبش را تنگ در آغوش گرفته باشد.

درباره وبلاگ


سلام سلام سلام
من اومدم تا یه گوشه از این دنیا یه ردی از خودم جا بگذارم!
دختری از میون ابرها که اشتباهی میون شما زمینی ها بر خورده (یعنی اشتباهی)
23 ساله که زیر این گنبد کبود زندگی میکنم و اهل تهرانم(روزگارم بد نیست)
گاهگاهی دلتنگیامو روی کاغذ میتکونم اسمشو میذارم شعر.
به سراغ من اگر میایید(نرم و آهسته هم نیومدید عیبی نداره,فقط بیاین!!!)













امكانات جانبي



آمدم با دنیای کودکی هایم

با کوله ای پر از کتاب و قلم

و یک بسته مداد رنگی

و دستانی کوچک و انگشتانی جوهری.

آمدم با هزار آرزوی کوچک و بزرگ که همه اش مال خودم نبود.

من خورجینی از آرزوها بودم

آرزوهای مادر

آرزوهای پدر

وحتی آرزوهای تو.

با دستان مهربانت دفترهای سپیدم را خطخطی میکردی

و من

میان هر خط با شتاب نوجوانی را میگذراندم

و حالا آرزویی از آرزوهای بر آورده شده مادرم.

چشمانم را میبندم و در قاب خیال به عکست خیره میشوم

با همان شیطنت کودکانه ام

با مداد سیاه برایت سبیل میکشم

وقاه قاه میخندم.

اما تو نمیخندی.

مداد قرمز را بر میدارم و برایت لبخند میکشم

حالا تو هم میخندی

ها ها ها مثل همیشه.

چشمانم را باز میکنم و

مثل بچگی ها دلم میخواهد نقاشی ام را نشانت بدهم

نگاه کن

این تویی.

هیچ نمی گویی.

انگشتانم را نگاه میکنم.....هنوز هم جوهریست!!!

 

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387