تو با چشمان باز
در خوابی
من با چشمان بسته
در حال فرار
محال است
رسیدنمان
به هم
حتی اگر بهانه عشق باشد...
تو با چشمان باز
در خوابی
من با چشمان بسته
در حال فرار
محال است
رسیدنمان
به هم
حتی اگر بهانه عشق باشد...
منعم نکن از عاشقی با لب گزیدن
پُرگشته از این حرفهایت هر دو گوشم
دلبرده ای ، دلداده ات را زار مگذار
ترسم بگیرد این دل از من عقل و هوشم
خواهی نخواهی من گرفتار تو گشتم
می سوزم ومی سازم وهردم خموشم
جز ساحل امن تو آرامش ندارم
چون موج دریایم که دایم در خروشم
سرمایه ای دیگر ندارم هدیه آرم
یک جفت چشم خیس دارم ،می فروشم